خرید بک لینک
آویزان از درخت تصمیم ، درخت عقل و درخت عشق ، عقل را باید با تیغ و تیزی تکه تکه کرد، وگرنه عشق تا جان دارید راه نفس را خواهد بست. برگ پاییزی خوش رنگ و لعاب در بالای درخت و زیر پای عابران فرقی ندارد، وقتی از فصل سبزی عبور کنی رو به مرگی ، مرگِ بودن ها و جوانه زدن جدایی .. خدا نکند سبزی شروع به رفتن کند حتی به اندازه ی لکه ی کوچک.. نگذارید خواسته یا ناخواسته ذره ای از سبزی رابطه تان کم رنگ شود... پراکنده و دیوانه نویسی و سرگردانی من را ببینید... نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم آبان ۱۳۹۶ساعت 22:3 توسط بخچال|

برچسب: نویسنده: نوید نوروزی تاريخ: يکشنبه 10 دی 1396 ساعت: 0:22

گاهي كه گند زدي و نياز به بخشش داري بايد بيشتر نگاهت كنند تا آرام شوي.. ميخواهي بيشتر مورد توجه قرار بگيري و طلبكار هم ميشوي.. وگرنه حس سبزي گنديده در زباله دان را خواهي داشت.. اين روزها بيشتر به من نگاه كن عشقم... نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم آبان ۱۳۹۶ساعت 9:55 توسط بخچال|

برچسب: نویسنده: نوید نوروزی تاريخ: يکشنبه 10 دی 1396 ساعت: 0:22

بدون عشق تازه ، بي بهانه به قصد رهايي

غمين ، جدا و دور مانده ميبينمت ز خويش

درمان چگونه كنم زخم هاي خاطرم

عمري عسل بوده ام و اكنون ،چو زهر نيش

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم آبان ۱۳۹۶ساعت 10:9 توسط بخچال|

برچسب: نویسنده: نوید نوروزی تاريخ: يکشنبه 10 دی 1396 ساعت: 0:22

از کنار نیمکت خاطره ها میگذرم ، سکوت می نوازد و درخت شاهد باران عشقم با ترانه باد می خواند . . .دستم گم کرده راهش را ، بی جهت در جیبم می خزد ، پاهایم سنگین اند ، بار غمی به دوش دارم . . . با هر گامم زیر پاهایم صدای خش خش رنج پاییز را میشنوم و اشک هایم را پشت سر می گذارم . . . در بدنم جریان دارد حضورش اما با چشمم چیزی جز فاصله نیست . . .با خودم می گویم به کجا می روم ؟ آن چه اینجا می جویم چیست ؟در فکر هستم . من و او اینجا و ناگهان با هق هقم دیگر نواختنی نیست . . . هوا سرد است تنها میگریم ، به یاد شبی که با او خندیدم ، آه من در کنار او و حضورش عاشقانه زیر باران رقصیدم و عطر نابش را بوییدم . . .خندیدم ، از غم چشمهایش رنجیدم ، همه را پوستم گواه می دهد . . . عاشقانه ، بی ترس ، بی لرز ، زیر بوسه های آسمان دست هایم را گرفت ، محو گرمای وجودش بودم که در دلم عشقی جاویدان را نوشت . . . جلوی این نیمکت به درخت شاهد چشم می دوزم ، تنهایم ! اما امروز تکرار میکنم بودنش را و از نبودنش این جا تنها می سوزم . . . باد سردی می وزد ، دست هایم گم می شوند در جیبم ، تنها به تنهایش و تنهاییم می اندیشم ، چشم های خیسم را می بندم . . . نوشته شده در شنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۶ساعت 17:3 توسط بخچال|

برچسب: نویسنده: نوید نوروزی تاريخ: يکشنبه 10 دی 1396 ساعت: 0:22

خود من.. در من زنی زندگی می کند ، که هر روز ، حرف به حرف الفبای زندگی را مرور می کند ؛ می خواند و می نویسد و باز به حرف اول می رسد ؛ حرفی که سرآغاز حیات اوست .زنی که گاهی مثل خواب یک نوزاد ، آرامِ آرام است ؛ و گاهی ترس و نگرانی و احساس ناامنی از دورترین فاصله از چهره اش پیداست .زنی که در همه حال ، مغرور و محکم و استوار گام برمی دارد ... هیچگاه به خودش اجازه نمی دهد از ترفندها و میان برهای خاص زنانه استفاده کند ؛ تا به هدفش برسد ... و به شدت معتقد است باید راهی را انتخاب کند که فرداها از خودش شرمنده نباشد و بتواند با افتخار سرش را بالا بگیرد و به پشت سرش نگاه کند .درون من زنی زندگی می کند که همواره ناگفته هایش بیش از گفته هاست ؛ ولی یک وقت هایی دلش می خواهد با کسی همدل و هم آه حرف بزند ... اما باز خودداری می کند ؛ و خود را به تحمل و شکیبایی می خواند ؛ و حرف هایش را برای همیشه در تاریکخانه ی ذهنش پنهان می کند .زنی که منم ... و گاه خسته ترین شکل حیات را تجربه می کنم . انگار دستی ستاره ها را ، رنگین کمان را از آسمان کودکی ام دزدیده ... کودکی که ماه را به موهایش سنجاق می کرد و با دستانی باز ، میان سبزه ها می دوید و شعاع نور را که از لا به لای شاخه های درختان می تابید ، با عشق بغل می کرد .این روزها ، زنی در من نفس می کشد که تپش های زندگی را سخت لمس کرده است ؛ و حال تمام وجودش قلبی شده که

برچسب: نویسنده: نوید نوروزی تاريخ: يکشنبه 10 دی 1396 ساعت: 0:22

صفحه بندی